گوش و گوشواره
بالاخره دخترم، حسابی دختر شد. 
نفس مامان؛ سه هفته پیش که خونه مامان جون بودیم. به اصرار زندایی بابا شما رو بردیم بیمارستان و گوشت رو سوراخ کردیم.
من اصلا دلش رو نداشتم و مامان جون شما رو بغل کرد تا گوشتون رو سوراخ کنند. شما اولش اصلا گریه نکردی و بعد ار یک دقیقه، انگار که یهو از خواب بیدار شده باشی که البته فکر می کنم به خاطر صداش بود زدی زیر گریه.
حتی دیگه نمیذاشتی اون گوشت رو سوراخ کنیم و محکم سرت رو چسبونده بودی به شونه ات. دیگه مطمئن شدم اگر یه خرده دیرتر می بردمت دیگه نمیذاشتی.
دختر گل و صبورم که حتی خانم بهیار گفت خیلی صبوری. الهی من قربون صبوریت برم.
خیلی گریه نکردی فقط هر وقت چشمت میفتاد به اون خانمه با روپوش سفید میزدی زیر گریه. تا من روتو برمی گردوندم به یک سمت دیگه ساکت میشدی.
بعد از اینکه از اونجا رفتیم بیرون شما تا چشمت به کوچه و خیابون افتاد اصلا یادت رفت. من و مامان جون هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم حرم. و شما مثل همیشه خانم.
وقتی هم اومدیم خونه دیگه خبری از ناز کردنای شما نبود.
راستی کلی طول کشید تا بابایی رو راضی کنم اصلا دلش نمیومد و می گفت هروقت بزرگ شدی خودت میری گوشتو سوراخ می کنی. اما به نظر من گوشی که تو بزرگسالی سوراخ شه، تا گوشواره توش نباشه، بسته میشه.
البته بیشتر دلیل اصرارم مامان جون بود، چون خیلی دلش می خواست شما گوشواره بندازی، منم دلم می خواست مامان جون برای یه لحظه کوتاهم شده ذوق کنه و خوشحال بشه.
گوش شما رو پنجشنبه 26 بهمن سوراخ کردیم و هفته بعدش جمعه با هزار مشقت؛ گوشواره اصلیت که عمو مجتبی خریده بود رو انداختیم به گوشت. آخه شما همش تکون می خوردی و ما واقعا عاجز شده بودیم.
خدا رو شکر که مثل همیشه بابا محسن مهربون بود، وگرنه من واقعا نمی دونستم باید چه کار کنم. 
خدا رو شکر تا به امروز که سه هفته از اون روز کذایی می گذره، گوش شما در سلامت کامل به سر میبره.
آخیش عجب پروژه سختی رو به سرانجوم رسوندیم.

ارغوان لحظاتی بعد از سوراخ کردن گوش های قشنگش

الهی من قربون اشکای خشگلت بشم که از مروارید هم بیشتر می ارزه.
اینم از کادوی عمو مجتبی که انداختیم گوشت. مبارکت باشه خانم گلم



گوش و گوشواره
